تبليغاتX
محمد و نسرین

محمد و نسرین

عشقولانه

بی وفایی

بی وفایی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

غرور

از خداوند خواستم تا غرور را از من بگيرد. گفت:« نه! بازگرفتن غرور کار من نيست..بلکه اين تويی که بايد آن را ترک کنی.»
گفتم پس کودکان و انسانهای معلول را شفا ببخش. گفت:« نه! روح کامل است و جسم زودگذر..مهم روح آنهاست برايم.»
خدايا به من شکيبايی عطا فرما. گفت:« نه! شکيبايی دستاورد رنج است..به کسی عطا نميشود.آن را بايد بدست آورد.»
پس به من سعادت ببخش ای بخشنده بزرگ. گفت:« نه! بازهم نه!خود بايد متعالی شوی..اما تورا ياری ميدهم تا به ثمر بنشينی.»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

هیچ عشقی مثل عشق کودکانه نیست!!!!!

هیچ عشقی مثل عشق کودکانه نیست!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:49 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

 

خيال نمی کردم که تو يه روز عزيز من بشی

 

تو اين غروب بی کسی راه گريز من بشی

 

به فکر من نمی رسيد اصلا بدونی عشق چيه

 

اونی که دنبال همه ست يا اون که عاشقت کيه

 

مگه ميشه تو رو ديد و به تو از دورنگی ها گفت

 

تو رو بايد ديد و بايد به تو از قشنگی ها گفت

 

مگه ميشه که دروغ گفت به تويی که نازنينی

 

تو خودت ميشناسی عشقو هر کجا اونو ببينی

 

خيال نمی کردم که تو يه روز همه کسم بشی

 

با من بی کس و غريب يه روزی هم قسم بشی

 

اصلا نمی اومد بهت که حتی عشقو بشناسی

 

اما ديدم که مثل تو عاشق نميشه هيچ کسی

 

 

    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط نسرین  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

3

عاشقت هستم تو اولین و آخرینی..... خسته ام از نوشتن کلام عشق.... خسته ام از عشق نوشتن.... اگر نیز گهگاهی می نویسم به خاطر وجود تو است نازنینم... اگر عشق برایم ذره ای معنا دارد ، و اگر ذره ای از احساس آن در وجودم باقی مانده است به خاطر وجود تو است ای بهترینم.... تو نباشی همان یک ذره عشق نیز در وجودم نخواهد بود! دیگر عشق برایم هیچ معنایی نخواهد داشت ... اگر مینویسم از عشق ، بدان که تنها از تو و از عشق تو می نویسم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

بگویید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربون بود ولی مهر نورزید طبیعت رادوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگیر قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیا فت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

نیامدی

باز امشب ای ستارم تابان نیامدی باز ای سپیده شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد بروی تو افسوس ای شکوفه شب هجران نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دریچه زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:31 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

لیلی

لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ. گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده رااز شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط محمد  |